close
چت روم
داستان عاشقانه
.
درباره وبلاگ





ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبو را فراموش کرده ام
خبرنامه


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

alone
سلام
پیوندهای روزانه
نويسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد این وب ؟





آمار سایت
  • کل مطالب ارسالی : 194
  • کل نظرات ارسالی : 161
  • تعداد کل کاربران : 430
  • بازدید امروز : 1108
  • بازدید دیروز : 1225
  • بازدید از هر آی پی( کل) : 307,485
ღ aLoNe bOy ღ
شنبه 18 خرداد 1392 :: 5:9 :: نويسنده : asm

love,hurt,عاشقانه,قلب,2013,2014,داستان عاشقانه,

There was a girl named Victoria and a boy named Andrew. Every day she would look at him at lunch and day dream until lunch was over. Every day she would hope that he liked her and Victoria was very brave.

So one day she walked up to him and said "do you like me" he said not even close. She said "do you think I'm pretty" he said not in a million years. Victoria was sooo upset she ran away but Andrew was too quick. He grabbed her arm and said you are so pretty you can never get prettier but I think you can find a way and I love you so much that I would do anything for you.

 

 


داستان عاشقانه انگلیسی تعداد بازدید مطلب : 408


جمعه 10 خرداد 1392 :: 5:0 :: نويسنده : asm

دختر نابینا,دخترک نابینا,blind eyes girl,bilnd,girl

There was a blind girl who was filled with animosity and despised the world. She didn't have many friends, just a boyfriend who loved her deeply, like no one else. She always used to say that she'd marry him if she could see him. Suddenly, one day someone donated her a pair of eyes.

And that's when she finally saw her boyfriend. She was astonished to see that her boyfriend was blind. He told her, "You can see me now, can we get married?" She replied, "And do what? We'd never be happy. I have my eye sight now, but you're still blind. It won't work out, I'm sorry."

With a tear in his eye and a smile on his face, he meekly said, "I understand. I just want you to always be happy. Take care of yourself, and my eyes."


داستان عاشقانه انگلیسی تعداد بازدید مطلب : 344


شنبه 10 فروردين 1392 :: 23:59 :: نويسنده : asm

داستان عاشقانه اینگلیسی,love,داستان عاشقانه,بوس,لب,داستان عاشقانهانگلیسی

There was a girl named Becca and a boy named Joe. Becca was in a burning house. None of the firefighters could get in the house because the fire was too big. Joe dressed in one of the fire suits and got into the house. When he got up the stairs, the steps fell off behind him. When he got into her room he sealed the door up behind him. He held her tight, kissed her, huged her, then said that he loved her. She asked what was wrong, and he said that he was going to die. Her eyes widened as she began to cry. He picked her up and jumped out of the four story house. He landed on his back with her on top of him. He died to save her life.


داستان عاشقانه انگلیسی تعداد بازدید مطلب : 294


چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 17:19 :: نويسنده : asm

دیشب مهتاب سراسر دشت را جادو کرده بود. من نیازی به چراغ زنبوری نمی دیدم. خاموشش کردم تا این غوغای سحر آمیز را بی مزاحمت اندکی هم مجاز تماشا کنم. کسی بسوی چادرم می آمد. با خاموشی چراغ منصرف شد و رفت. من حال خوشی داشتم. بی اختیار یاد زنم “مهتاب” افتادم. شبی مهتابی مانند امشب، به من گفت: “بله”. هیچگاه به آن اندازه زیبا نبود، نور ماه مانند میخی یاد ها را خصوصا اگر جلوه ای از دلدارت باشد، در ذهنت پابرجا می کند و دیگر هیچ حادثه ای تا مرگ آن تصویر را بر دیوار خیالت تکان نمی دهد. چه باد چه توفان، نه سیل و نه آتش هیچ کدام قدرت سحر ماه را ندارند.
مهتاب ” از من طلاق می خواست. نه برای بدی من، نه برای زشتی من و نه برای ناتوانی و کم پولی. هیچ دلیل منطقی نداشت. گمان می کرد به او خیانت می کنم. گمان می کرد این تمایل من به گهگاهی تنهایی دلیل شومی دارد. تقصیری هم نداشت. این میل مانند جنون چند وقتی است که اختیار هر چیز را از من گرفته.
صدای خش خش آشنایی آمد. سر نگرداندم، او بود همان زن رویاییم. همان خیال که به من وعده داده بود هرزمان که ماه بدر کامل شد، اینجا بیا و مرا ببین. شبیه صورت زنم بود اما او نبود، دهانش بوی خوشی داشت نه مانند دهان زنم که بوی خمیر دندان می داد. گویا از بهشت می آمد. برهنه نبود اما زیر نور ماه تمام بدن سیمینش ازپس جامه ای نازک پیدا بود. گویا خود کرم های ابریشم برایش پیله ای ساخته بودند و او شب های بدر کامل بسان پری از آن سر بر می کرد، تا همان صبح بود و با نور سحرگاهی ناپدید می رفت.
هرگز او را لمس نکره ام. هرگز با او سخنی نگفته ام. نمی دانم پوست برفینش گرم است یا نه؟! صدایش دلنشین است یا نه؟! او می آید و روی این تخته سنگ روبرویم می نشیند، مو هایش را شانه می کند. انگار حرف دلم را می شنود. از میل من به هم آغوشی خبر دارد و می خندد. از اینجا تا کنار تخته سنگ راهی نیست اما می دانم هرگز به جایی نمی رسم.
رویای من حجم داشت. حجمی درخشان. گیسوانش را شانه می زد. مرا نگاه کرد و لبخندی… گفتم: “به چه می خندی!؟ پری!”
برخاست و با غمزه بسویم آمد. در حد یک نفس به من نزدیک شد. اما چیزی نگفت. قبلا جرات سخن گفتن نداشتم، نمی دانم چگونه توانستم، لب بگشایم و عجیب این کلام مختصر او را بسویم کشاند، گفتن خوش یمن است، حرف را باید زد. گفتم:” زنم می رود! ” باز هم خندید. شاید حق داشت، گریز تنها چاره ی زنم “مهتاب” بود، همه ی عمرش گریخته بود. باید می جنگید. او می توانست از این پری دلفریب تر باشد.
بر صورت پری دست کشیدم، دستم در او فرو می رفت و او همچنان مرا می نگریست با لبخندی محو. او نبود، خیال بود. از مسجد آبادی صدای اذان به گوش رسید یادم آمد زنم خروس خوان می رفت. او را می شناسم تا کنون هرگز ترکم نکرده اما اگر برود دیگر نمی آید.  رویایم را رها کردم و با شتاب از تپه پایین آمدم. “مهتاب! مهتاب! ”
او رفته بود. سر شب، همان که بسوی چادرم آمد و با دیدن خاموشی چراغ حمل بر قهر من و بی میلیم کرد، زنم “مهتاب” بود، برای وداع و سخن آخر آمده بود.
گریستم، سخت گریستم،  خانه ی مرتب و تمیز من، هنوز بوی او را می داد.




☆ادامه مطلب☆ عمومیداستان تعداد بازدید مطلب : 318


شنبه 14 بهمن 1391 :: 18:18 :: نويسنده : asm

http://upcity.ir/images/04070493973064267801.jpg http://mehrnaz1374.persiangig.com/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%20%D9%88%20%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86.jpg


دوستی میگفت خیلی سال پیش که دانشجو بودم بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند، تعدادی هم برای محکم کاری دوبار این کارو انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، طوری که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بشینی.
هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود.
هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود و حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد! همه حاضرند! هیچ کس غایب نیست! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، جناب مجنون می گفت: استاد! امروز همه غایبند و هیچ کس کلاس نیامده! در اواخر دوران تحصیلی با هم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند و زندگی شرینی با هم دارند.
امروز خبر دار شدم که اگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:
هیچ کس زنده نیست… همه مرده اند…




☆ادامه مطلب☆ عمومیتصاویر عاشگانه alonegir aloneboyداستان تعداد بازدید مطلب : 256


( کل صفحات : 2 ) صفحه شماره 1 2 صفحه بعد
.
. .
. .